|
|
|
||||
|
امروز هم گذشت و هیشکی ما رو نکشت . امروز .... صبح ..... ظهر ..... شب صبح ها یا با عجله بیدار میشیم و دنبال کارامون می ریم کارای روزمره و همیشگی کارای بی هیجان و میخ کوب شده به دیوار یا با سستی و کرختی . چون یه روز تکراری دیگه خواهیم داشت پر از بیکاری پر از مشغله ی چه کنم ؟ و پر از تضادها و تناقض های چرا باید ؟ چون نباید . یه روز دیگه پر برنامه برای فردا فردایی که برای وجود واقعیش ارزش قائل نیستیم ولی به تصورش ایمان داریم ایمان به این که میشه . ولی وجودش رو نادیده می گیریم . یه رویا می سازیم از چیزی که دوست داریم این وسط خیلی چیزا رو فراموش می کنیم اولین چیزی که فراموش میشه اینه که برای چی ؟ ما برای چی اینجاییم ؟ به قول مژگان "ما که اون سیب و نچیدیم" خداوندا تو مسئولی . فراموش می کنیم دیروز چه نقشه هایی کشیدیم واسه امروز ، امروز واسه فردا ، فردا برای کی ؟ فراموش می کنیم به قاصدک قول داده بودیم آزادش کنیم . فراموش می کنیم دلتنگی هامونو تو کلبه دلتنگی جا بگذاریم ، ولی گمش نکنیم . اما چرا نباید اونا رو گم کنیم تا کی با دیروزمون زندگی کنیم تا کی واسه فردا ؟ پس امروز چی ؟ الان که وقت گفتن از بی وفایی ها نیست . پس دلتنگی های قشنگمونو می گذاریم تو کلبه دلتنگی تا تلخی ناکامی هاش کلبه رو ویرون نکنه . مهمتر از همه یادمون میره خودمون باشیم گاهی فقط یه اسم و یدک می کشیم،تا کجا ؟ یادمون میره اولین انشایی که نوشتیم چی بود ؟ نوشتن رو یادمون میره . کاش یادمون نره هستیم .....اینجا .......الان ....... امروز .
پی نوشت : دلم تنگ شده بود واسه اینجا . چرا فراموش کردم ؟ بعد از پی نوشت : نه الکی نوشتم و نه از روی سیاه کردن صفحه .
+
نوشته شده در سه شنبه 16 تیر1388ساعت 21:58 توسط مینا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
امروز از همیشه تنهاترم ...
تیک تاک ثانیه ها را تازه باور کردم ... اشک ابرها را دیشب لمس کردم وقتی بی بهانه گریه میکردند ! تازه فهمیده ام مردم چقدر غریبه اند ... میدانم همه بی وفایند ... گل خشک یادگاریت هر روز خشک و خشک تر میشود ... آرزوهای من هم به همراهش ...!
+
نوشته شده در پنجشنبه 11 تیر1388ساعت 2:34 توسط مینا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
اول سلام و بعد .... سنگ از کمان پسرک رها شد. همین!
+
نوشته شده در یکشنبه 31 خرداد1388ساعت 0:20 توسط مینا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام شما رای می دید؟ جان چی می دیم؟ رای؟ نه آقا ما فقط دست می دیم . سلام شما رای می دید؟ به جون مامانم من تازه رای دادم بابام گفته فقط هر 4 سال یه بار رای بدم منم به مامانم رای دادم و تا 4 سال مامان رییس خونست . سلام شما رای می دید؟ بله حتما چرا که نه این وظیفه شرعی و قانونی و حق منه مال منه سهم منه عشق منه . هییییییی آقا در مورد انتخابات داشتیم صحبت می کردیم آهان بله خب من رای می دم به چه کسی ؟ خب به اکبر علی ..... هیییییییییییی آقا تبلیغات نکن و اسم نبر بگو فقط به چه جور آدمی ؟ آهان شما از اون نظر حساب می کنی خب اممممم چه سوالیه بلاخره اکبرعلی .... هم یه آدمه دیگه سلام شما رای می دید ؟ بله به چه کسی؟ بستگی داره به چی ؟ انتخابات چند شنبه است ؟ جمعه چه ربطی داره حالا نه دیگه جمعه تعطیله کاغذ سفید می ندازم سلام شما رای می دید ؟ البته به چه کسی؟ اونی که خط امامیه آفرین دمتون قیژژژ حالا یه کم بیشتر توضیح بدین تا الان که کسی دو کلوم حرف حساب نزده شما بگو بله والا منم نمی دونم تو تلویزیون شنیدم فکر کنم یعنی خونشون خیابون امام باشه سلام شما رای می دید؟ اهم عمری چرا که نه به چه کسی ؟ آقا فقط تکلیف شناس باشه ایول خب بیشتر توضیح بدید یعنی چی تکلیف شناس باشه ؟ اینو اون دانشجوهه تو مصاحبه و تریبون آزادی که بود گفت منم بچه دانشجو و مدرسه ای دارم پس منم به یه تکلیف شناس رای می دم تا بچه ها تو درس و تکلیف و مشق دیگه مشکلی نداشته باشن . سوال از خود خبرنگار شما رای می دید ؟ خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو امروز به این نتیجه رسیدم .
بی ربط 1: هیچ اعتراضی پذیرفته نیست . بی ربط 2: بی ربط بالایی رو همینجوری نوشتم ولی اگه کسی خواست دقت کنه می تونه هر برداشتی در مورد پست و بی ربطش داشته باشه .
+
نوشته شده در چهارشنبه 16 اردیبهشت1388ساعت 10:37 توسط مینا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
کلاس کارگاه عمومی د د :استاد میشه به من کمک کنید ا:بله جانم بگو د د : استاد اینو برام باز می کنید ا : (آخه ابله من زورم کمتر از تو نباشه بیشتر نیست) آقای ... لطف می کنید به این خانم کمک کنید . د پ : بفرمایید خانم کار دیگه ای هم هست بفرمایید تا من انجام بدم (چی میشه خودش صدام کنه به استاد نگه اون وقت منم بهش می گم بله عزیزم) د د : استاد میشه بیاید اینجا . ا : بله جانم بگو د د : استاد میشه اینو سوهان بکشید من ببینم چه طوریه ا : (ای لعنت بر .....اگه بهت نمره دادم ) آقای ... لطف می کنید ... د د : استاد میشه این دستگاه برش و تنظیم کنید ا : (شیطونه میگه از کلاس بندازمش بیرون انگار اینا نمی دونن استاد کارگاه عمومی یه فوق دیپلم جانورشناسیه که از قضا فامیلیش با فامیلی یه استاد دیگه و چند تا مسئول کارگاه و حراست دم در آبدارچی رئیس یکیه.) آقای ... د پ : بله استاد می دونم . ا : خب بچه ها دیگه می تونید برید د د : خسته نباشید آقای .........
پی نوشت یا همون باربط و بی ربط خودمون: لغات دشوار متن: د د : دانشجوی دختر د پ : دانشجوی پسر ا : استاد
+
نوشته شده در دوشنبه 7 اردیبهشت1388ساعت 22:1 توسط مینا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
باغ ایینه
چراغی به دستم، چراغی در برابرم: من به جنگ سیاهی می روم. گهواره های خستگی از کشکش رفت و آمدها باز ایستاده اند، و خورشیدی از اعماق کهکشان های خاکستر شده را روشن می کند. *** فریادهای عاصی آذرخش - هنگامی که تگرگ در بطن بی قرار ابر نطفه می بندد. و درد خاموش وار تک - هنگامی که غوره خرد در انتهای شاخسار طولانی پیچ پیچ جوانه می زند. فریاد من همه گریز از درد بود چرا که من، در وحشت انگیز ترین شبها، آفتاب را به دعائی نومیدوار طلب می کرده ام. *** تو از خورشید ها آمده ای، از سپیده دم ها آمده ای تو از اینه ها و ابریشم ها آمده ای. *** در خلئی که نه خدا بود و نه آتش نگاه و اعتماد ترا به دعائی نومیدوار طلب کرده بودم. جریانی جدی در فاصله دو مرگ در تهی میان دو تنهائی - [ نگاه و اعتماد تو، بدینگونه است!] *** شادی تو بی رحم است و بزرگوار، نفست در دست های خالی من ترانه و سبزی است من برمی خیزم! چراغی در دست چراغی در دلم. زنگار روحم را صیقل می زنم اینه ئی برابر اینه ات می گذارم تا از تو ابدیتی بسازم. احمد شاملو
سلام دوستای گلم امیدوارم همه همیشه خوب باشید فعلا یه شعر از استاد شعر احمد شاملو گذاشتم تا اینکه خودم شروع کنم دوباره به نوشتن.
فعلا !
راستی مین و آتیش عزیز چرا قالب وبتون اینجوری شده من نمی تونم تا آخر نوشته هاتونو ببینم و قسمت نظرات هم دیده نمی شه که نظر بزارم دلم براتون تنگ شده یه فکری به حالش کنید لطفا می خوام نوشته هاتونو تا آخر بخونم .
+
نوشته شده در پنجشنبه 3 اردیبهشت1388ساعت 20:9 توسط مینا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
دخترها:
پسرها: امیدوارم خیلی تکراری نبوده باشه بیشتر می یام شاید با یه تغییر و تحول خیلی بزرگ
+
نوشته شده در پنجشنبه 10 بهمن1387ساعت 16:25 توسط مینا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
آثار باستانی کار دست خودش داد سقف یک مدرسه در یزد فرو ریخت کسی صدمه ندید چون دانش آموزان برای زنگ تفریح به حیاط مدرسه رفته بودند علت این ریزش برف و باران اعلام شده سقف این مدرسه 83 سال است که تعمیر نشده یعنی باید اجازه داد دانش آموزان در مدرسه ای که 83 سال تعمیر نشده درس بخوانند .
+
نوشته شده در دوشنبه 18 آذر1387ساعت 16:23 توسط مینا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
برای پدربزرگ و مادربزرگم می خواستیم بگیم ۱ نفر نماز و روزه غذا بخونه به یه جا تو قم زنگ زدیم پرسید : با اذان و اقامه یا بی اذان و اقامه این یعنی ...
+
نوشته شده در جمعه 1 آذر1387ساعت 16:33 توسط مینا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
دود مي خيزد دود مي خيزد ز خلوتگاه من كس خبر كي يابد از ويرانه ام؟ با درون سوخته دارم سخن كي به پايان مي رسد افسانه ام ؟ دست از دامان شب برداشتم تا بياويزم به گيسوي سحر خويش را از ساحل افكندم در آب ليك از ژرفاي دريا بي خبر بر تن ديوارها طرح شكست كس دگر رنگي در اين سامان نديد چشم مي دوزد خيال روز و شب از درون دل به تصوير اميد تا بدين منزل نهادم پاي را از دراي كاروان بگسسته ام گرچه مي سوزم از اين آتش به جان ليك بر اين سوختن دل بسته ام تيرگي پاي مي كشد از بام ها: صبح مي خندد به راه شهر من دود مي خيزد هنوز از خلوتم با درون سوخته دارم سخن . "سهراب سپهري
+
نوشته شده در یکشنبه 28 مهر1387ساعت 18:9 توسط مینا
|
|
|||||
|
|||||