|
|
|
||||
|
سلام
قبلا با خودم می گفتم :(در مورد بارون) گریستن آسمان چقدر سوزناک است وقتی گل های یاسمن را می شوید و به مریم ها عطر تازه ای می بخشد کاش می شد وقتی باران می بارد زیر سایبان کلبه چوبی که خود ساخته ام بنشینم و قطرات باران را شماره کنم کاش می شد !!!
ولی الآن می گم :(در مورد همون بارون) خنده ی ابر چه زیباست وقتی شکوفه های آلو را به گلخند خویش آلو می کند و شستشویش می دهد از رنگ گناه و این همان است که سهراب می گویدش : "چترها را باید بست "
با ربط ها : با ربط ۱ ) ما توی فرهنگ لغاتمون یه بارون سفید داریم یه برف سفید شما می دونید فرق این دو تا چیه؟
+
نوشته شده در شنبه 31 فروردین1387ساعت 10:32 توسط مینا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام امروز يه روز خاصه ممكن نيست بتونيد حدس بزنيد هر كي درست حدس بزنه جايزه داره يه جايزه ويژه . به كسي كه (توجه داشته باشيد به نفري كه) اول تا سوم بشه هر چي دلش بخواد جايزه مي دم و به بقيه كه آخر مي شن هر چي دلم بخواد جايزه مي دم . از اصل مطلب دور نشيم داشتيم مي گفتيم امروز يه روزه خاصه خب كي تونست حدس بزنه ، شما بگو ، شما رو نمي گم پشت سريت رو مي گم ، نه عزيزم اشتباه گفتي تولدم نيست ، شما هم اشتباه گفتي تو قرعه كشي برنده نشدم ، نخير پول هم پيدا نكردم شما ها چرا همه چي رو مادي مي بينيد . خيلي خب خودم مي گم البته فكر نكنيد جايزه نفر اول تا سوم و نفرات آخر فراموش شد نه اونها سر جاش هست ولي خودم الان مي گم امروز چه روزيه .. امروز .... امروز اولين ماهگرد اين وبلاگه يعني چي خب به ما چه من فقط به خاطر شما ها دارم اين شعر هاي چپه چوپه رو مي نويسم به خاطر شما شعرهاي پيچوننده مي نويسم تا با فكرتون بازي كنيد هر چند كمتر كسي حوصله فكر كردن به جمله هاي پيچوننده رو داره . باز كه داريد مي گيد خب به ما چه با اين شعر هاي بي سر و ته . من كلي ذوق كردم وبلاگ راه انداختم هر روز با ذوق و شوق بلاگم و باز مي كنم ببينم كي اومده كي نيومده چه خبر شده خلاصه كه ذوقم و كور كرديد اصلا انتظارش رو نداشتم خب همون اول رك و راست مي گفتيد خودم درش و تخته مي كردم حالا هم دير نشده هر كسي ناراحته يا شاكيه بگه رودربايستي نكنيد . تو اين يه ماه اتفاق هاي جالبي افتاد به يمن افتتاح بلاگ من سال تحويل و داشتيم نه كه تا حالا نداشتيم و ديگه اينكه خود من يه كم تنبلي و به قولي گشاد بودن رو كنار گذاشتم و بعد از گذشت دو ماه از ثبت نام دانشگاه تازه چند روز پيش رفتم ثبت نام كردم و پنج شنبه ، هم انتخاب واحد كردم و هم اولين جلسه اي بود كه دفتم سر كلاس اون وقت استاده مي گه مي خوام امتحان ميان ترم بگيرم آخه از چي مي خواي امتحان بگيري به اين زودي من جلسه اولمه خيلي زرنگ باشم تا ماه ديگه از بچه ها جزوه بگيرم بنويسم . خلاصه اين اتفاق هاي اين يه ماه بود و چه زود گذشت اين عمر مونه كه مي گذره . عمر آدم ها مثل شمعي توي باد مثل يه ستاره تو آسمون مثل يه برگ تو خزون مي ره و مي گذره و از اونها مي مونه فقط يه خاطره خوب اگه خوب بد اگه بد فقط همينه كه مي مونه يه خاطره ... .
+
نوشته شده در دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 0:7 توسط مینا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
دنگ دنگ ... ، دنگ ... ساعت گيج زمان در شب عمر مي زند پي در پي زنگ . زهر اين فكر كه اين دم گذر است مي شود نقش به ديوار رگ هستي من . لحظه ام پر شده از لذت يا به زنگار غمي آلوده است . ليك چون بايد اين دم گذرد ، پس اگر مي گريم گريه ام بي ثمر است . و اگر مي خندم خنده ام بيهوده است . دنگ ... ، دنگ .... لحظه ها مي گذرد . آنچه بگذشت ، نمي آيد باز . قصه اي هست كه هرگز ديگر نتواند شد آغاز . مثل اين است كه يك پرسش بي پاسخ بر لب سرد زمان ماسيده است . تند بر مي خيزم تا به ديوار همين لحظه كه در آن همه چيز رنگ لذت دارد ، آويزم ، آنچه مي رماند از اين جهد به جاي : خنده ي لحظه ي پنهان شده از چشمانم . و آنچه بر پيكر او مي ماند : نقش انگشتانم . دنگ ... فرصتي از كف رفت . قصه اي گشت تمام . لحظه بايد پي لحظه گذرد تا كه جان گيرد در فكر دوام ، اين دوامي كه درون رگ من ريخته زهر ، وارهانيده از انديشه من رشته حال وز رهي دور و دراز داده پيوندم با فكر زوال . پرده اي مي گذرد ، پرده اي مي آيد : مي رود نقش پي نقش دگر ، رنگ مي لغزد بر رنگ . ساعت گيج زمان در شب عمر مي زند پي در پي زنگ : دنگ ... ، دنگ ... دنگ ... "سهراب سپهري"
+
نوشته شده در جمعه 23 فروردین1387ساعت 11:43 توسط مینا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
شعر چيست ؟ واژه هايي در تب و تاب در قفس قافيه و رديف همان كلمات آشنا كه در پس تضادها بيگانه گشته اند يا حروف بي انتها براي گريز از صداقت و در عين حال شعر نيشتري است به تن دروغ شعر شبيخون حس به سخن است و شعر مخفي گاه احساس و كمين گاه هوس هاست "مينا" بي ربط ها بي ربط 1: منش يعني تقدير (در موردش فكر كن) . بي ربط 2: زندگي يافتن سكه ده شاهي در جوي خيابان است . "سهراب سپهري" (در مورد اين هم فكر كن)
+
نوشته شده در یکشنبه 18 فروردین1387ساعت 18:46 توسط مینا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
تو مرا معنا كن من كه در خلوت ترد تو مبهم شده ام من كه در هر نفست شيفته تر ديربازيست كه مطرح شده ام در تو تكرار مكرر شده ام تو مرا معنا كن بگذرانم ز گل صورتي حوصله ها بگذرانم ز گل همهمه تنهايي بنشانم به سكوت سرخ تجربه ها نفسم مي گيرد تو مرا معنا كن بال خوشحالي من وا شده است چشمه ي شادي من راهي عالم شده است همچنان مغشوشم بوي باران تپش نبض سلام دلخوشم ساخته است تو مرا معنا كن مگذارم كه چنين بر جسد شادي خود خيره شوم خسته و لخته و فرسوده شوم من كه بي تاب و پريشان همه شب به تن شعر شبيخون زده ام و چه گستاخ برايت غزلي ساخته ام كه ز عطر خوش آن مست شوي بنگر اي دلك منتظرم قاصدك ها گويي كه ز پشت پلك پنجره ها خبري يا كه پيامي دارند چشم هاي نگرانم متلاشي شده است و صداي ليز آمدنت باورم گشته كنون مكشانم به پس پرده ي تاريك جنون از شگفتي هاي چشم تو در باغ وجود چشمه اي كاشته ام چه روان بر همه رگ هاي خيالم جاري و به آن مي بالم انقلابي گويي در تنم مي رويد و هواي هوس پيروزي منقلب كرده مرا اي كه در هر نفسم قصه اي خوب و مكرر شده اي اي كه از اوج همه خواهش ها باز تو برتر شده اي بگذرانم ز حرير عشقت و مرا معنا كن "پوران كاوه"
+
نوشته شده در چهارشنبه 14 فروردین1387ساعت 23:44 توسط مینا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام به همه چيزي نمي خواستم بگم فقط اين عكس ها رو ببينيد و بگيد به نظر شما چه معني مي ده
+
نوشته شده در یکشنبه 11 فروردین1387ساعت 0:19 توسط مینا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
گوش شنواي همسايه در رابطه با گوش شنواي همسايه در پست قبل (و بخوانيم براي كودك ناشنوا كه مي شنود صداي مرا حتي بهتر از گوش شنواي همسايه ) سؤالات و ابهامات زيادي به وجود آمده بود و بعضي از دوستان خواستار توضيح اين جمله بودند كه تصميم گرفتم در مورد معني اين جمله توضيح بدم : گوش شنواي همسايه كنايه به همسايه و افرادي كه در كنار ما هستند يه جفت گوش براي شنيدن داند درك مي كنند و مي فهمند ولي اينها همه به ظاهر است امكان انجام بعضي از امور مهم كه نتيجه آن روي زندگي همه آدم ها تاثير دارد فقط دست بعضي از افراد خاص است كه در اين جمله داراي گوش به ظاهر شنوا هستند و كودك ناشنوا آدمي است كه اين امكان را ندارد ولي مي فهمه واقعا مي فهمه كه همسايه اش چي مي گه مي فهمه كه دور و اطرافش چي مي گذره و فرياد كه نه حتي نجواي آرام همسايه اش را كه كمك مي خواهد را مي شنود .
+
نوشته شده در پنجشنبه 8 فروردین1387ساعت 10:46 توسط مینا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سخني با آدمها آي آدم ها و بنويسيم براي شادي نيلوفر وحشي و بگوئيم براي رهايي قاصدك در باد و بخوانيم براي كودك ناشنوا كه مي شنود صداي مرا حتي بهتر از گوش شنواي همسايه و بشنويم از زبان كلاغ آواز قناري را و بخواهيم همه آنان كه مي دانند و مي خوانند و مي شنوند بدانند و بخوانند و بشنوند كه همه آدم ها به هم محتاج اند همه .... اما شعر بي قافيه خوندن نداره ... به نظر شما داره ، ميشه ، ممكنه يعني ميشه ما آدم ها براي شادي يه نيلوفر وحشي بنويسيم نيلوفري كه زيبايي روي مردابه يا بگيم براي رهايي يه قاصدك توي باد يا بخونيم براي يه كودك ناشنوا كه تا ديروز نمي دونستيم ناشنواست و مي گفتيم چرا وقتي بوق مي زنم برنمي گرده ببينه كي بوده ... "عصر پر شور بي هيجان"
+
نوشته شده در دوشنبه 5 فروردین1387ساعت 11:17 توسط مینا
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
پيغام ماهي ها رفته بودم سر حوض تا ببينم شايد عكس تنهايي خويش را در آب ، آب در حوض نبود . ماهيان مي گفتند : "هيچ تقصير درختان نيست. ظهر دم كرده ي تابستان بود پسر روشن آب لب پاشويه نشست و عقاب خورشيد ، آمد او را به هوا برد كه برد . به درك راه نبرديم به اكسيژن آب برق از پولك ما رفت كه رفت . ولي آن نور درشت ، عكس آن ميخك قرمز در آب كه اگر باد مي آمد دل او ، پشت چين هاي تغافل مي زد ، چشم ما بود . روزني بود به اقرار بهشت . تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي ، همت كن و بگو ماهي ها ، حوضشان بي آب است ." باد مي رفت به سر وقت چنار . من به سر وقت خدا مي رفتم. "سهراب سپهري" پيغام ماهي ها از دفتر هفتم "حجم سبز"
+
نوشته شده در شنبه 3 فروردین1387ساعت 10:1 توسط مینا
|
|
|||||
|
|||||