تبليغاتX
باغ گل های من

پاره ترين قسمت دنيا

كفش هايم كو ؟

دم در چيزي نيست

لنگه ي كفش من اينجا ها بود

زير اتديشه ي اين جا كفشي

مادرم شايد اينجا ديشب

كفش خندان مرا برده باشد به اتاق

كه كسي پا نتپاند در آن

هيچ جايي اثر از كفشم نيست

نازنين كفش مرا درك كنيد

كفش من كفشي بود كفشستان

و به اندازه ي انگشتانم معني داشت

پاي غمگين من احساس عجيبي دارد

شست پاي من از اين غصه ورم خواهد كرد

شست پايم به شكاف سر كفش عادت داشت

نبض جيبم امروز تند تر مي زند از

قلب خروسي كه در اندوه غروب

كوپن مرغش باطل بشود ...

جيب من از فقدان 1183 چوق

كه پي كفش به كفاش محل خواهد داد

خوب در چشم ترش مي شكند

كفش من پاره ترين قسمت اين دنيا بود

سيزده سال و چهل روز مرا در پا بود

ياد باد آنكه نهانش نظري با ما يود

دوستان كفش پريشان مرا كشف كنيد

كفش من مي فهميد كه كجا بايد رفت ؟

كه كجا بايد خنديد

كفش من له مي شد گاهي

زير كفش حسن و جعفر و عباس و علي ...

توي صف هاي دراز

من در اين كله ي صبح پي كفشم هستم

تا كنم پاي در آن و به جايي بروم

كه به آن نانوايي مي گويند

شايد آنجا بتوان

نان صبحانه فرزندان را توي صف پيدا كرد

بايد الان بروم

اما نه كفش هايم نيست

كفش هايم كو ؟

                                                             "كيومرث صابري"

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 10:50  توسط مینا  | 

از كدامين كوچه

 بوي گل مي آيد ؟

دورها

سايه ي پرواز چه است ؟

عطر مريم به لب بام

كه پاشيده چنين ؟

حجم ديوار كدامين كوچه

غرق در گل شده است ؟

قله هايي سبز است پله هايي خاكي

از كدامين كوچه

مي توانم به شب خاطره پرواز كنم ؟

لحظه اي گل بشوم

و به لب هاي بهار بوسه از گل بدهم .

                                                                   "پوران كاوه"

 

چند تا نكته :

بيشتر مردم مي ترسند چيزي بخواهند و وقتي عاقبت چيزي مي خواهند ، به اندازه كافي اصرار نمي ورزند و اين خطاست .

افرادي كه صبر مي كنند تا شرايط و اوضاع عالي از راه برسد هرگز كاري را به انجام نمي رسانند ، زمان مطلوب براي عمل همين حالاست .

همه ي رويدادهاي زندگي آيينه اي است كه انديشه ها را باز مي تاباند .

نكته ي آخر اينكه امروز اين وبلاگ دو ماهه شد .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 اردیبهشت1387ساعت 23:7  توسط مینا  | 

از تو مي پرسم كه آيا يك برابر هست با يك؟

يقين دارم كه خواهي گفت آري، ولي نه!

             فرستادند مرا روزي روم تدريس بنمايم الفباي رياضي را                  

     براي يك كلاس از كودكان ابتدايي                               

پس از ذكر سلام و مختصر قال و مقالي          نوشتم روي تابلو «يك برابر هست با يك»

ليك ديدم درك اين نكته براي چند كودك سخت و دشوار است.

براي چندمين بار تكرار كردم: «يك برابر هست با يك»

ولي نه! هيچ تأثيري در آنان من نديدم....

به ميز رو به رو با پشت دستم كوفتم ناگه          كه آيا خود نميدانيد «يك با يك برابر هست؟»

سؤالم را فقط با سر تكان دادن، جواب خير ميدادند.

به خود هرگز چنان عجزي نديدم             لب خود از تعجب مي گزيدم

كه ناگه فكر تازه اي اندر سر افتاد

براي رفع ابهام از معما، شروع كردم به تمثيل و مثال

مثال از يك قلم، يك ميز، يك دفتر         ولي نه با همه تدبير من ناكارساز آمد

گچ و پاك كن كناري بگذاشتم كنار صندلي رفتم

به ميزي تكيه اي كردم، بسي غمناك و سر در گم

در اين بين از ميان آن همه كودك نگاهم شد               گره گيردوچشم پر زاشك كودكي كوچك

كه سيمايش نشان از فقر مي داد و به پايش پاي پوشي كهنه، پوسيده، لباسش سر به سر وصله

نه از ترس من، از سرما به خود چون بيد مي لرزيد

 

 

به خود گفتم: از اين كودك شوم جويا،                 چرا باور ندارد « يك برابر هست با يك؟»

بلندش كردم از جايش، سؤالم را كه پرسيدم، جوابي هيچ نشنيدم

براي بار دوم باز نشنيدم، سؤالم را براي بار سوم آنچنان با خشم

پرسيدم كه او از ترس گامي را عقب تر رفت

ولي ناگه به فرياد آمد آن كودك            كه اي آقا چه ميگويي كه «يك با يك مساويست»؟

نـــه! هرگز، چنين چيزي محال است               «يك با يك مساوي نيست»!!!

آيا آنكه بابايش درون هر اداره آشنا دارد،           بـرابـر هـست با مــن؟

يكِ با ناز و نعمت پرورانيده، كجا با آن يكِ رنجور و سرگشته مساويست؟

              يكي كه آنقدر خورده

                              كه از چاقي ز صد هم بيشتر گشته،

                                                         كجا با آن يكِ رنجور و سرگشته  

                                                                               كه از صفر هم بود كمتر مساويست؟  

در آن حالي كه او با اشك و فريادش مسلط بر تمام روح و جسمم بود،

تساوي را كه روي تابلو با گچ نوشتم              ابتداي زنگ درسم نامساوي كردم و گفتم:

كه «يــك با يــك مسـاوي نــيست»

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 23:25  توسط مینا  | 

تنبيه بدني و ...

دانش آموز دبستاني اهل اهواز توسط معلم خود چنان تنبيه بدني شد كه هم اكنون در بيمارستان بستري است  اين حادثه زماني اتفاق افتاد كه هنوز در هفته معلم گرامي داشت معلم هستيم اين معلم از اين كارش چه هدفي داشته و با چه فكري اين كار را كرده كه كار دانش آموز به بيمارستان بكشد . مدير اين دبستان اظهار داشت ما منكر اين نيستيم كه تنبيهي صورت گرفته ولي شايد اين دانش آموز بيماري ديگري داشته باشد . چه حرف ابلهانه اي بر فرض هم اين طور بوده و وي بيماري قبلي داشته اين مورد در پرونده وي قيد نشده ؟ نبايد با توجه به بيماري اش جانب احتياط را رعايت كرد (با توجه به اينكه تنبيه بدني در آموزش و پرورش ممنوع مي باشد) ولي باز از اين اتفاقات بسيار پيش مي آيد . همانگونه كه :

خديجه قاسمي  دانش آموز كلاس دوم ابتدايي ماه گذشته در اثر ضربات پي در پي گوشه كتاب به سرش دچار خون ريزي و مرگ مغزي شد چه كسي پاسخگوي اين خانواده داغ دار است .

 آيا حق يك دانش آموز كلاس دوم ابتدايي است كه اين چنين فقط به جرم درس نخواندن و يا ننوشتن تكاليف تنبيه شود ؟

 آيا حق والدين اين كودك است كه اين چنين عزادار شده و حسرت فرزند هشت ساله شان را بخورند ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت 23:8  توسط مینا  | 

سلام

هفته معلم و استاد و دانشجو و دانش طلب و مابقي افرادي كه تو اسمشون دانش دارند تبريك با ديركرد .

خواص فوق العاده مداد :

در اين مداد جادويي  پنج صفت هست که اگر به دستشان بياوري ، براي تمام عمرت با دنيا به آرامش مي رسي :

 صفت اول: مي تواني کارهاي بزرگ کني، اما هرگز نبايد فراموش کني که دستي وجود دارد که هر حرکت تو را هدايت مي کند. اسم اين دست خداست، او هميشه بايد تو را در مسير اراده اش حرکت دهد.

 صفت دوم: بايد گاهي از آنچه مي نويسي دست بکشي و از مداد تراش استفاده کني. اين باعث مي شود مداد کمي رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تيز تر مي شود (و اثري که از خود به جا مي گذارد ظريف تر و باريک تر) پس بدان که بايد رنج هايي را تحمل کني، چرا که اين رنج باعث مي شود انسان بهتري شوي.

 صفت سوم: مداد هميشه اجازه مي دهد براي پاک کردن يک اشتباه، از پاک کن استفاده کنيم. بدان که تصحيح يک کار خطا، کار بدي نيست، در واقع براي اينکه خودت را در مسير درست نگهداري، مهم است.

 صفت چهارم: چوب يا شکل خارجي مداد مهم نيست، زغالي اهميت دارد که داخل چوب است. پس هميشه مراقب باش درونت چه خبر است.

و سر انجام پنجمين صفت مداد: هميشه اثري از خود به جا مي گذارد. پس بدان هر کار در زندگي ات مي کني، ردي به جا مي گذارد و سعي کن نسبت به هر کار مي کني، هشيار باشي وبداني چه مي کني .

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت 0:15  توسط مینا  | 

من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هوشيار است

نكند اندوهي سر رسد از پس كوه

چه كسي پشت درختان است ؟

هيچ مي چرد گاوي در كرد .

 ظهر تابستان است

سايه ها مي دانند كه چه تابستاني است

سايه هايي بي لك

گوشه اي روشن و پاك

كودكان احساس ! جاي بازي اينجا نيست

زندگي خالي نيست :

مهرباني هست ، سيب هست ، ايمان هست

آري تا شقايق هست زندگي بايد كرد

در دل من چيزي ست

مثل يك بيشه ي نور مثل خواب دم صبح

و چنان بي تابم كه دلم مي خواهد

بدوم تا ته دشت برم تا سر كوه

دورها آوايي است كه مرا مي خواند .

                                          "سهراب سپهري"

 

شايد آنروز كه سهراب نوشت

"تا شقايق هست زندگي بايد كرد"

خبر از دل پر درد گل ياس نداشت

بايد اينجور نوشت :

هر گلي هم باشي چه شقايق چه گل پيچك و ياس

زندگي اجباريست .

 

نمي دونم شايد هم اينجوري باشه شايد هم نه به هر حال تا شقايق هست زندگي بايد كرد چه به اجبار و چه به ... .

تو پست قبلي تفاوت بارون سفيد و برف سفيد و سؤال كرده بودم . به نظر مي رسه كه برف خيلي قشنگ تر از بارونه ولي كار بارون خيلي قشنگ تره بارون هر چيزي كه رنگ گناه و ريا داشته باشه را شستشو مي ده ولي همين برف قشنگ روي اون را مي پوشونه غافل از اينكه اين پوشش فقط يه مدت كوتاه دوام داره بعد همه چي رو مي شه . برف و بارون متضادترين كلماتي هستند كه هميشه باهم به كار مي بريمشون .

+ نوشته شده در  شنبه 7 اردیبهشت1387ساعت 10:3  توسط مینا  |