تبليغاتX
باغ گل های من -

اول سلام و بعد ....

سنگ از کمان پسرک رها شد.
به سینه ی شیشه خورد.آن را شکست.
کنار خورده های آن نشست.
شیشه که صد پاره شده بود نالید:خدایا شکرت.
سنگ با تعجب گفت:خدایا شکرت!؟
شیشه،شکسته بسته گفت:وقتی که تنها باشی همنشینی
با سنگ ام موهبتی ست.


همین!

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 خرداد1388ساعت 0:20  توسط مینا  |